فکر کنم که شاید بهتر باشه بقیشو شما بگید
شکفتن دستانم را از تو می خواهم
حتی اگر میوه ای به دروغ آفرینش کنند.
فرصتی ده
تا بتوانم دوستت داشته باشم.
نیاز من چشمانی است که بی واسطه می نگرند
و دستانی که ...............
جاویدان
مرگ من افسانۀ پروانه هاست
مرگ من خونابۀ آلاله هاست
هجر من هجر سیاه سایه ها
وصل من باغ قشنگ قصه هاست
خانه ام اوج بلند دشت نور
مذهبم قلب لطیف خوشه هاست
در دلم موج سوال غنچه ها
در سرم شور شراب لاله هاست
وسعتم تا خاک پاک شوره زار
در بر صبح سپید ژاله هاست
نام من همچون کویر دست دوست
محمل فصل غروب کینه هاست
نام من گر اندکی در یادهاست
گنج من چون رفتنم بی منتهاست
مرگ من افسانۀ پروانه هاست
مرگ من خونابۀ آلاله هاست
هنر زندگی
زندگی آمیختگی فراوان عواملی است که ما را احاطه کرده اند و هر کدامشان به نوعی ابزاری برای ادامه حیاتمان مهیا می کنند، کمیت و کیفیت هر یک از این عوامل ابزاری به ما دست می دهند برای شکل دادن به نحوه زندگیمان.
ما برای تعیین سطح هر کمیتی به شاخصه هایی نیاز داریم که در مجموع، کمیتها ما را به سوی قضاوت در کیفیت راهنمایی می کنند. تعیین کیفیت زندگی نیز نمی تواند چندان از این روند مستثنی باشد. دارائیهای مالی و توان استفاده از آنها، روابط اجتماعی، توانائیهای ذهنی و.... همگی می بایست در تعامل توامان وجود داشته باشند تا ما را به درک زندگی و یا به عبارتی به رسیدن به درک زندگی رهنمون سازند. اما تمام اینها در نهایت حکم جزمی را نمی تواند مشخص کند. زندگی خود هنر است و هنر قاعده ناپذیر. هر چند لازمه خلق اثر هنری کار برد ابزار اختصاصی است اما دستکاری و کمینه یا بیشینه کردن ابزار هر هنری قاعده ناپذیر است و شاید معجزه هنر در همین است هنر بیشتر شونده است تا باشنده. شاید مثالی در بیان بهتر موضوع راهگشاباشد پیش از بیان مثال لازم است توجه داشته باشیم هنرهای خاص در اصل همگی هنرند و تمامی آنها دارای ریشه ای واحدند و اگر اذعان داریم درک زندگی هنر است پس با توضیح هر هنر دیگر (گیرم که یکی از هنر های هفتگانه) می بایست بتوان به ریشه های واحد رسید. ترجیح می دهم عکاسی را مثال بزنم:
شاید برای هر کس در دنیای حاضر فرصتی پیش آمده باشد که به کسی بگوئیم آیا عکاسی میداند و یا شاید این سوال را از خود ما پرسیده باشند. جواب غالباً می تواند مثبت باشد و اگر نیز منفی، با نشان دادن دوربین عکاسی در اندک زمانی می توان چگونه عکس گرفتن را آموخت (خصوصاً اگر دوربین ساده ای در اختیار باشد) اما آیا این عکاسی است؟. بی شک گرفتن لنز دوربین به سمت سوژه و فشردن دکمه شاتل منجر به ثبت عکس و در نهایت به انجام عملی به نام عکاسی می شود اما یک امای اساسی وجود دارد و آن تعیین کیفیت است. تمام آنچه را برای عکاسی به لحاظ ابزاری در اختیار داریم، دوربین، سوژه، عکاس. اما چرا یک عکس ارزش ماندگاری جهانی دارد و میلیاردها عکس دیگر از این موهبت محرومند.قطعاً تفاوت اساسی در درک عکاس است از عکاسی. درکش از هنری که در ثبت تصویر نهفته است. اگر چه ابزار به لحاظ امکانات فن آوری غیر قابل انکار است اما آیا تکنولوژی دوربین تعیین کننده است؟ آیا با یک دوربین ساده و نه چندان پیچیده و حتی دست وپا گیر فانوسی نمی توان اثری هنری خلق کرد؟
اجازه دهید برگردیم به اتفاقی که افتاد به کسی می گوئیم عکاسی بلدید و او جواب می دهد آری می پرسیم توضیح دهید چگونه عکاسی کنیم؟ در جواب ممکن است اجراء دوربین را نشان دهد و بگوید کافیست از ویزور نگاه کنید موضوع را که دیدید دکمه را فشار دهید.(به همین سادگی) حال ممکن است از شخص دیگری بپرسید ولی جواب به این کوتاهی نباشد. شاید چهار یا هشت سال و یا بیشتر زمان لازم باشد تا توضیحات شخص دوم به اتمام برسد. هر دو شخص پاسخ لازم را به شما داده اند و یقیناً هیچکدامشان پاسخ کافی را نتوانسته اند ارائه کنند، چون عکاسی هنر است و هر آنچه در باره آن گفته شده تنها بخشی از پروسه خلق اثر هنری است. همگی تنها بیان تکنیک عکاسی است. سالها طول خواهد کشید تا ما (آدمهای معمولی نه نوابغ) بتوانیم با تمرین مکرر به مفهوم عمیق در یک عکس دو بعدی پی ببریم به وزن، پرسپکتیو، کنتراست و ..... مسلط شویم و بعد از آنهمه آموزش و تمرین و تجربه در استفاده از آموزشها باز هم تازه اول کار است و در اینجاست که عکاس باید بتواند به درک حس عکاسی برسد باید به درکی برسد که بتواند در اثری که خلق کرده است نه کمیتها بلکه کیفیتها و حالات و از همه مهمتر احساسات را عکاسی کند.
از این مرز به بعد است که عکاسی مبدل به هنر می شود. یعنی ثبت حس دوست داشتن، در یک تصویر. ثبت حس سر خوردگی، ترس، هیجان، شادی، آرمش، انتظار و یا هر حس دیگری در یک تصویر. و این عکسی است که سالها میتوان آنرا به دیوار آویخت و به آن نگاه کرد و هر بار دیدنش تازگی خاص خود را دارد و این کاری است که داوینچی در تابلوی لبخند ژوکوند انجام داد. نقاشی از حداقل دو حس کاملاً متضاد. مونولیزایی که هم شاد است هم غمگین و این جادوی هنر تصویر است.
پیش از این گفتیم زندگی کردن نیز هنر است و یقیناً زندگی کردن عین هنر است. حال سوال اینست:
آیا مرگ نیز می تواند هنرمندانه باشد؟.
رهائی
نشسته بر تخته سنگی سرد، یکه و تنها.
کران تا کران پوشیده در مِهی سرد. موج از پس موج در طواف حرم صخره و تن. هر آنچه نا پیدا و پیدا، گم در شبی سرد و سپید.
خسته و بی تاب. از گرما جز خاطره ای نمانده است. بریده از رنجهای بی شمار.
نشسته بر سنگی سرد می سپارد گوش.
اندیشه ای می گویدش: "در ساحل چه نهفته است که این چنین هر غریقی را به خود می خواند؟! به تخته سنگ خویش خشنود باش. که می تواند لذت آسودن را گناه بشمارد؟ کیست آنکو وسوسه آرمیدن را نخواهد آزمودن؟ گر اندکی صخره ات مهربانتر می بود تا دمی آسوده تر جسم خسته ات را بر آن یله دهی، آنگاه چه زیبا، لذت هماغوشی را درخواب خستگی به یادگار می گذاردید. وه، چه لذت بخش می بود لحظه آفرینش رهایی از سکوت. فقط اندکی بیشتر. اما چه می توان کرد؟ صخره سنگ است و سنگ سنگ. فقط می توان دلخوش داشت از اینکه در طلاطم موجها میزبان جان خسته ات باشد".
در عبور بی ترحم زمان، با خود اندیشید:
گر چه پیش از اینم در ساحل نیز سرما بود، شاید اما، چو دیگران پای بر زمین، و شاید، شاید ریشه ای در خاکم می بود.
« او عاشق سرمستی بنفشه های وحشی بود در ترنم آفتاب بهار».
و زمان در عبور بی امان خویش می تاخت تا ابدیت دور.
نهیبی نه از ساحل نا پیدا که یادی شاید، در درونش نجوا کرد: "تا به کی جان را در مأمنی حقیرمی توان محبوس داشت. تنها در ساحلی پر از آفتاب می توان غریو شادی مورچگان را شنید. برخیز. اینجا نه جای آرمیدن است. بار دیگر می بایدت در ورطه مهیب خیزابها لغزید، که ارزش هر چیزی در خطر آن نهفته است. گر در طلاطم موجها زورقیت نیست، چه باک. تنت زورق، بازوانت کارا باد. تا ساحل آرام، می بایست بی امان راه پیمود. برخیز.
گر مرگ پاداش بلاست، گو مرو، اینجا یکی تنهاست".
و درنگی اندک، خستگی جانفرسایی را که بر او گذشت تا به تک صخره اش رسیده باشد به یادش آورد.
چه می بایست کرد؟
بر این سوال زمان گذشت؛ آنگونه که همیشه می گذرد، با همان شتابِ رخوت ناکی که قرن هاست می گذرد.
آنجا، نشسته است برتخته سنگی سرد، یکه و تنها همچنانش می پرسد از خود:"چه می بایست کرد؟. چه می بایست کرد"؟؟؟
وهم
تقدیم به تمامی آنانی که شُهره اند به گمنامی
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
برای زندگیت و یا نابودیش چه اندیشیده ای؟.
چه خواهی کرد با آینده ای که خواه یا نا خواه خواهد رسید؟.
- سخنی شاید چو آبِ بر آتش، شعله زهرآگین کلامش را فروکش می کرد. ناله ای به فریاد آمد و تنها صدایی که اما بر نخاست جوابی بر این پرسش بود. گوییا همه چیز در هاله ای از ابهام ناگهان غلطید و گم شد. کلمات چونان زنجیری بافته از تزویر بی اختیار سرازیر شدند. که هیچیشان نه درمان دردی و نه افشا کننده رازی. کلمات و تنها کلمات. هجوم کلمات؛ بی آنکه سخنی رفته باشد.
- کمک خواستم. اما چرا؟ نمی دانم. شاید چون همیشه. آری آری چون همیشه. این مطمئن ترین راه است برای خلاصی از دیگران. راهی که به سادگی خلوت را مهیا می کند. اینبار نیز گفتم آری. آری چون همیشه گفتم آری. و او نیز به مانند همیشگی دیگران. همه اینچنینند. پیش از آنکه نویدت به گران بار بازگشتشان دهند، نشخوار بزرگی شان را قی خواهند کرد. زهی سعادت که هرگز نخواهی دیدشان. آنان که مُسرند شاید چند باری بیش. نومیدی شان برای خلوتت بزرگترین پیـروزیها ست و همه چیز آرام، آرام خواهد شد.
- و من می ماندم و آن دیگری تا در پناه هم بلولیم. اوست که به اوهام می کشاندت. به سفری در خنکای سنگین خیال. به آنجایی که هماوردی نخواهی یافت که نتوانی به خاکش در کشی. لذتی که وسوسه اش تا اعماق وجود را در می نوردد و خیالات؛ خیالات با شکوه. آنچنان که مذلت هر گندابی رضوانت می نماید و از تعفن وجودت رنجشی نخواهی برد.
اما افسوس، افسوس که گذرا. برای یافتنش باز می بایست او را به خود میهمان کنی. وه چه میهمانی؛ چه میهمانی!. گران هرزه ای که جانش را به بهای جانت خریداری و او جانت را به بهای زندگیت از تو خواهد گرفت. و چون به مهمانیت نخوانیش، درد خواهد بود و کرختی. شرم خواهد بود و استهزاء.
انتظار
زمین سرد است
اینبار نیز جنگ خاتمه یافت بی آنکه کسی صلح را پذیرفته باشد
آنسو ترک،
مسیح استاده بر صلیب چوبینش ندا در می دهد:
« های آدمیزادگان این منم کفارۀ گناهانتان»
اما دیگر کسی نیست تا گوش بسپارد
کودکان بربالین مرگ مادرانشان زندگی را بدرود گفته اند و پدران به انتظار پیروزی در بستر ابدیت خفته اند
مسیح اما در پای کدامین صلیب زانو خواهد زد؟
.
.
.
و زمان گذشت، بی آنکه رخصتی بخواهد
اسارت خاک
تقدیم به محمد بهاالدین آنکه پیش از رفتن، رفتنش را می دانستم؛ اما پس از رفتنش هیچگاه نتوانستم بپذیرم بر نخواهد گشت وشاید تا ابد چشم به راهش بمانم.
****
آنگاه که استخوانهای سرد من، گلهای بابونه را زیبا می کنند
بهار آیا بوی رخوتناک نیمروز را فراموش نخواهد کرد؟
آنجا که شقایقها، یادمان اسارت خاک را زمزمه می کنند
چه کسی به ستایش خورشید بر خواهد خواست؟
دستانم دیریست آماجگاه بوسۀ باد سرد است
نه پوستینی بر تن،
نه گرمی محبتی در یاد
دلتنگم
های ......... دلتنگم
مرا ترانه های امید به فراسوی ابرها برداست
من از کوچه های شهر سرد شما، از دروازه ای که زیر طاقی آن عشق را به مسلخ می کشند گذر کردم
آری آری کوچه های شهر سرد شما
بار دیگر که به آفتاب سلام کنم
به او خواهم گفت:
کودکانم چگونه در یادشان پدر را بخاک خاطره می سپارند؟
به او
خواهم گفت:
خانه خالی ابدیم را چگونه مادر آذین خواهد بست تا به انتظار میزبان خود
ابدیت را در آغوش بفشارد؟
اینجاست تنها،
تنها
گرم یاد آوری یا نه .......
گذر زمان
آنک انسان.
اشرف نخوت و تکبّر
استاده بر سریر وهم و بی تابی
گام در کوره راههای عصیان و عطش و انتظار خسته می دارد
اما،
می اندیشد آیا با کدامین همراه تا گلوگاه مرگ بی فرجام خواهد رفت؟!
اینک
این منم
مردی از هزارمین هزارهای زمان
آنکه در سایه روشن زمان بی انتها
گم کرداست زلالی آفتاب کودکی را
آنکه در جویباران خاطراتش
ماهی سیاه کوچک قصه های تنهایش
همچنان آه می نوشد و
تا ستاره صبح
قدمهای لرزانش را به انتظار آوازِخوانان نا پیدای شبانگاهان بهاری استوار می سازد
هجرتی دوباره می باید کرد
هجرتی دوباره
دوباره
و دوباره می باید کرد
پس،
بدرود ای سایه های غمگین عذاب
بدرود ای باورهای بی بنیان
بدرود ای سرگشتگیهای بی انجام
بدرود
بدرود
بدرود
اینک
این منم
مردی در هزارمین هزارهای زمان
آنکه استاده در ایمنی پرتگاه
با دستانی سبز که بارقه ای از امید را نوید می دارد
اینک این منم
آنکه تا صبحگاهی دیگر امیدی دو باره را در شام آخرین وداع خواهد گفت
آنکه می داند که عشق
جز تلالؤ بهاریِ پائیزی سبز
جز گرمای جانکاهِ زمستانی سرد
جز نفسی بر آمده از شوق
نخواهد بود
مردی در هزارمین هزارهای زمان
استاده در ایمنی پرتگاهی ژرف
پّر پرواز خویش را
تقدیس می دارد
شراره مهر (قسمت آخر)
یه خورده که گشت دید تو پناه یه تپه علامتهایی هست که نشون میدادن آهویی مدتیه اونجا میآد و میخوابه. حدس زد شاید آهو کوچولو میآد اینجا. بعدش برگشت ده یه کم علیق گذاشت تو یه توبره و رفت طرف تپه. علیقها رو گذاشت رو زمین و یه کم اونورتر نشست. طولی نبرد آهو پیداش شد و وقتی پدربزرگ رو دید، بیهوا رفت به طرفش و دستاش رو بو کشید. پدربزگ هم دستی به سروگوشش کشید و با لبخند نمکین روی لباش، مث همیشه عصا بدست رفت و نشست روی یه تخته سنگ و چشم دوخت به غذا خوردن آهو. اونم تا ته غذاشو خورد. بعد پیرمرد بلند شد و رفت طرف خونه اش.
از وقتی که جای آهو رو پیرمرد پیدا کرد، کارش این شده بود که هر روز عصر، غذای آهو رو تو یه توبره ببره پای تپه منتظر بمونه تا آهو بیاد و غذاشو بخوره. اونم بشینه رو تخته سنگ و غذا خوردنشو نگاه کنه. مردم ده که میدیدن پیرمرد هر روز خدا یه کیسه پر از علوفه میبره صحرا، پیش خودشون میگفتن: پیرمرد زده به سرش. آخه کدوم آدم حسابی اینکارو میکنه. مردم از صبح تا شب تو بیابون میرن و میگردن تا برای حیواناشون علوفه پیدا کنن بیارن خونه. اونوقت این بابا از خونهاش علوفه میبره میذاره تو صحرا و بر میگرده. اونم واسه یه آهو که تو بیابون زندگی میکنه. آخه کی دیده آهو، محتاج آدما باشه؟ بیچاره پیرمرد گناه داره. باید کمکش کنیم. اون گردن همه ما حق داره. هر وقت هر کاری داشتیم تا اونجا که از دستش بر اومده کمکمون کرده. تقریباً تو ساختن همه خونههای این ده شرکت کرده. تو همه عروسیا و عزاهامون کمک حالمون بوده. حیفه بذاریم سر پیری آواره کوه و بیابون بشه. بعد قرار گذاشتن به نوبت مواظب باشن نذارن پدربزرگ بره و سر به بیابون بذاره. از اون موقع به بعد تا پدربزرگ میخواست بره صحرا و با خودش علوفه ببره، جلوشو میگرفتن و هر طوری بود راضیش میکردن برگرده خونه. از اون طرف چند تای دیگه رفتن سراغ آهو و با سنگ افتادن دنبالش. چند روز کهاینکارو کردن و آهو هم دید از پیرمرد خبری نیست، از اونجا رفت.
اتفاقاً آهوی قصه ما چند روز بعد از اینکه از اومدن پدر بزرگ نا امید شده بود با یه گله آهو که اومده بودن اونطرفا آشنا شده و رفت قاطی گلشون شد و دیگه نرفت طرف ده پیرمرد. پدربزرگ هم که متوجه شده بود مردم ده عمداً نمیذارن آهو رو ببینه، چند بار یواشکی رفت طرف تپه ولی هر چی موند از آهو خبری نبود که نبود. هر بار ناامید برمیگشت خونه و غصه شو میریخت تو خودش.
مدتها گذشت. یک روز نزدیکای تنگ غروب که پدربزرگ پای بساط چاییش تو ایوون خونه اش نشسته بود، دید آهو از در اومد داخل، از خوشحالی میخواست بال در بیاره. فوری اومد تو حیاط و رفت به طرف آهو. اول خوب آهو رو ورانداز کرد. دید واسه خودش آهوی کاملی شده. بعد شروع کرد به نوازش آهو. آهو هم سرشو گذاشت رو سینه پدربزرگ. پیرمرد هم سرشو گرفت تو بغل خودشو پیشونی آهو رو بوسید. بعد با عجله رفت یه ظرف پر از کاه و علیق آورد گذاشت جلو آهو. آهوهم سرشو برد نزدیک اونا و بو کشید ؛ ولی نخورد. سرشو آورد بالا، چشماشو دوخت به چشمای پدربزرگ. چند لحظه زل زد به اونا. بعد برگشت و رفت طرف در. پدربزرگ همین طور سرجاش خشکش زد. مونده بود و رفتن آهو رو تماشا میکرد. آهو خوب میدونست پیرمرد داره نگاش میکنه ولی طاقتشو نداشت برگرده تا به صورت پیرمرد نگاه کنه. همینطور آروم از در رفت بیرون.
پیرمرد متوجه نشد برای چی آهو اینجوری اومد و رفت. اما ته دلش خبر میداد آهو دیگه نمیاد. این رفتن، اومدن نداره. دلش سنگین شد. همونجایی که بود، نشست رو زمین سرشو گذاشت رو زانواش. اولش آروم بود. اما طولی نکشید که اشکاش سرازیر شد. اونقد گریه کرد که انگار غم تموم سالهایی رو که تنهایی سر کرده بود میخواست یدفعه بریزه بیرون. اونقد اشک ریخت و گریه کرد تا از صدای گریه اش گوسفندا از آغل اومدن بیرونو دورش جمع شدن و نگاش میکردن، اما از دستشون هیچ کاری بر نمیاومد، از دست هیچکی هیچ کاری بر نمیاومد که بکنه.
از اون غروب به بعد، دیگه پیرمرد موقع غذا خوردن گوسفندا روی سکوی ایوون خونهاش نمینشست تا به غذا خوردن گوسفنداش نگاه کنه. می رفت تو اطاق تنهائی هاشو با غم نا گفتاش غروبای دل تگیشو به شب گره می زد.
از اون وقت تا حالا خیلی گذشته. شاید تا حالا پدربزرگ عمرشو داده به شما. ولی اگه شما آهوی قصه ما رو دیدین بهش بگین: پدربزرگ تا موقعی که ما ازش خبر داشتیم هر روز نزدیکای غروب یه ظرف پر از علوفه میذاشت وسط حیاط خونهاش تا اگه آهوی تک افتادهای گذرش افتاد اونجا، غذایی واسه خوردن داشته باشد. بهش بگین: تا اونجا که میدونیم، از اون موقع که تو رفتی دیگه هیچکی ندید آهویی بیاد و، بره سراغ خونه پدربزرگ.
شراره مهر (قسمت چهارم)
پیرمرد یه لحظه به خودش اومد و تازه متوجه شد گوسفندا و آهو غذاشونو خوردن و رفتن تو آغل. آه سردی کشید و بلند شد رفت در آغل رو ببنده. پا که شد با خودش گفت: حالا که کسی نبود تو بچگی دستمو بگیره و یه کم بار غمامو کم کنه، کسی نبود تا وقتی پاهام تحملشونو از دست داده بودن، بهش تکیه کنم، قول میدم بهاین آهوی بی کس و تنها کمک کنم. حالا هرچی که ازم بر بیاد ؛ مهم نیست چقدر. مهم اینه که اگه کمکم کم هم باشه بهتره تا هیچ کاری نکنم. بعد رفت تو آغل و نگاه کرد، گوسفندا واسه خودشون لم داده بودن و نشخوار میکردن. ولی آهو اونجا نبود. برگشت و در آغلو بست. تو دلش گفت: آهو مال صحراست حتماً طاقت نیاورده زیر سقف بمونه.
تابستون اون سال تقریباً هر روز آهو میرفت پیش پیرمرد. خیلی وقتا شبها رو اونجا سر میکرد. مردم ده هم از دوستی پیرمرد و آهو خبرهایی شنیده بودن و چون پیرمرد رو خیلی دوست داشتن هیشکی آهو رو اذیت نمیکرد. آهو کوچولو کم کم داشت بزرگ میشد، تا جایی که تقریباً واسه خودش، آهوی کاملی شده بود. توی این مدت از گوسفندا شنیده بود، همه اونا و مردم ده به پیرمرد میگن پدر بزرگ. اونم هروقت درباره پیرمرد با گوسفندا حرف میزد به پیرمرد میگفت: « پدر بزرگ ».
توی این مدت اونقد پدر بزرگ و آهو با هم دوست شده بودن که اگه یه روز آهو دیر میاومد خونه، پدربزرگ دلش شور میافتاد و میرفت دم ده و به صحرا نگاه میکرد تا آهو پیدا بشه. خودش هم فهمیده بود مثل اولا واسه غمخواری برا آهو غذا نمیذاره و دیگه تو فکر غصه خوری و همدردی با آهو نیست. چیزی تو درونش پیدا شده بود که انگار مجبورش میکرد به آهو محبت کنه. یه جوری شده بود که تا اون موقع این حالت بهش دست نداده بود.
اگه آهو یه روز پیداش نمیشد، کلافه میشد و حوصله هیچی رو نداشت. نمیدونست چیکار کنه. هی میرفت دم در و به کوچه نگاه میکرد و بر میگشت. مث اینکه طاقت نداشت ببینه ظرف غذای آهو دست نخورده مونده. هر وقت آهو دیرتر میاومد، انگار همه غصههای دنیا یه باره میریختن تو دلش و عزا میگرفت. از اونور آهو متوجه شده بود، وقتی تو خونه پدربزرگه گوسفندا یه جورائی نگاش میکنن، بعضیاشون هم گاهی بهش متلک میپروندن. آهو فهمیده بود گوسفندا دارن از دست اون و پدربزرگ شاکی میشن. تا جایی که یه روز قوچ گله دراومد به آهو گفت: نمیفهمم برای چی پدربزرگ دارهاینقد لوست میکنه. تو که هیچ فایدهای براش نداری. غذایی رو که با این همه زحمت به دست میاره مفت و مجانی میذاره جلوت تا بخوری. اقلاً ما یه فایدهای براش داریم. حالا یا پشمامونو میچینه و میفروشه، یا شیرمونو میدوشه، یه قدری شو خودش ور میداره واسه خوراکش، بقیشو هم میفروشه. ولی تو چی که نه شیر میدی نه پشمی به تنت هست. تازه از اون وقتی پدربزگ رو میشناسیم، اهل گوشت خوردن نبوده تا بگیم چشمش دنبال اینه که بخواد چاقت کنه تا از گوشتت واسه خودش سوروساتی علم کنه. یکی از گوسفندا که داشت به حرفاشون گوش میداد، غرولند کنون گفت: از کجا معلوم، آدما هر روز یه جورن. شاید پیرمرد هوس کرده کباب آهو به دندون بکشه. یکی دیگه گفت: پرت و پلانگو، همه میدونن پیرمرد بیچاره دندون درست حسابی تو دهنش نیست که بخواد بهشون گوشت بکشه. این جور حرفا کم کمک داشت بالا میگرفت.
آهو رفت تو فکر و به خودش میگفت: این گوسفندا همچین هم بی ربط نمیگن. من که نه پشم دارم نه شیر میدم. واسه چی اینهمه دل پیرمرد برام شور میزنه. آخه هر چیزی یه حساب کتابی داره. هر اومدنی رفتنی داره. آدما هم که همه کاراشون رو بده بستونه. اگه پدربزرگ بخواد چاقم کنه بعدش سرمو ببره چی؟ اما بازم به نتیجه نمیرسید. از طرف دیگه میگفت: اگه بخواد سرمو ببره و گوشتمو بخوره از اینهمه گوسفنداش، یکی شونو سر میبرید و میخورد. دیگه نمیخواست اینهمه به خودش زحمت بده. اما شک و تردید امونش نمیداد. بازم میگفت شاید حالا پیرمرد پیش خودش گفته گوشت آهو از گوشت گوسفند بهتره. بعد دوباره میگفت ای بابا اگه میخواست اینکارو بکنه که اینجوری ولم نمیکرد هر وقت دلم بخواد برم، هر وقت بخوام بیام. دست کم طنابی چیزی میذاشت گردنم تا نتونم از دستش در برم. هر چی حلاجی میکرد به نتیجه قانع کنندهای نمیرسید. تنها چیزی که خوب میفهمید این بود که وقتایی که نزدیک پدر بزگ بود و به چشماش نیگا میکرد ته دلش آروم میشد. اصلاً انگار نه انگار که بقیه دربارشون چی میگن. ولی آخه تا کی میشد خودشو بزنه به نفهمی و به نظر دیگرون توجه نکنه؟ آخرش که چی؟ یه روز به خودش گفت: اینجوری فایده نداره، تا کی میتونم اینجا بمونم. هر چی باشه باید یه روزی برم توی گله خودم زندگی کنم. نمیشه که همه عمرم قاطی گوسفندا باشم. خونه من بیابونه. جایی که وقتی سرمو بلند میکنم چشمام آسمونو ببینه. خونه پدربزرگ مال خودشه و گوسفنداش. پدربزرگ هر چی هم خوب باشه، واسه من گله نمیشه. تازه اگه برم اونم بیشتر و بهتر به گوسفنداش میرسه. اینجوری برای خودشم خوبه. از همهاینا گذشته آخرش باید برم دنبال سرنوشت خودم و برسم به چیزی که مال خودمه. حالا خوب باشه یا بد، ولی مال خودمه.
بعد از این، مدتی آهو نیومد خونه پدربزرگ. روزای اول، دوم، پیرمرد میگفت: خوب دیگه آهوی ما که دیگه همچین کوچولو هم نیست. حتماً رفته گشت و گزاری، جایی. ولی چند روز که گذشت دلش طاقت نیاورد. رفت بیابونای اطراف ده تا رد آهو رو پیدا کنه.